
دو تا دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.
دانه اولی گفت : من می خواهم رشد کنم ! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته ی زمین بالای سرم پخش کنم... من میخواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین بر افشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من می خواخم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شنبم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم! و دانه روئید...
دانه دومی گفت : من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را کند؟ تازه اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل ننشینند احتمال دارد بچه ی کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد. نه ، همان بهتر که که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود
و دانه منتظر ماند...
مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کندو کاو زمین بود، دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسانها که از حرکت و رشد می ترسند
به وسیله زندگی بلعیده می شوند
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 19:57 توسط ساجدی
|